پدر از زبان محمدحسين ديده بان (فرزند شهيد)
به گزارش مرزنیوز؛ در زمان جنگ که پدرم در ستاد پشتيباني جبهه و جنگ فعاليت داشت براي تامين نان جبهه کيسه هاي آرد را به خانه ها مي دادند تا نان بپزند. وقتي نان ها را از خانواده هاي زحمتکش مي گرفتند پدر همه ما (فرزندانش) را به مسجد مي برد و ما را بسيج مي کرد تا تمامي لواش ها را پهن کنيم تا خشک شوند و دوباره جمع کنيم و بسته بندي کنيم با اين کار مانع از خراب شدن نانها (کپک زدن) مي شدند. پدر علاوه بر آن در تمام کارهايي که نياز به کمک بود از ما استفاده مي کرد. در زمان شهادت پدرم من ۲۲ ساله بودم در آخرين باري که با خانواده ديداري کرد رفتارش خيلي عجيب بود وصيت و توصيه هاي فراواني مي کرد. به عقيده وي جنگي که ايران دچار آن شده بود جنگ استکباري است و دشمن آن را بر اين ملت تحميل کرده و وظيفه هر مسلمان دفاع از اسلامي است. با همه فرزندان مهربان و صميمي بود و نسبت به امورات بچه ها حساس بود به همنشين هاي فرزندان خود حساسيت نشان مي داد و هميشه به والدين و بزرگان احترام مي گذاشت با همه صميمي بود و مشکلات آنها را حل مي کرد. به امور درسي فرزندانش خيلي حساس بود هميشه تاکيد به درس خواندن بچه هايش داشت اگر نمرات پايين مي گرفتيم با قاطعيت و سخت گيري برخورد مي کرد. به دوستاني که انتخاب مي کرديم حساسيت نشان مي داد و تاکيد مي کرد که در انتخاب دوست خيلي توجه داشته باشيد. در مورد بعضي امورات خانواده با ما و مادرم مشورت مي کرد و از ما نظر خواهي مي نمود. دروغگويي، عدم انجام تکاليف ديني و بي احترامي به بزرگان از نظر ايشان خيلي ناشايست و نادرست بود. بدون خواندن نماز هيچ کس را سر سفره غذا راه نمي داد به همين جهت هميشه قبل از جمع شدن سفر غذا بايد نماز خود را ادا مي کرد. از ديگر خصوصيات بارز وي تقوي و درستکاري بود. قبل از انقلاب زماني که در ارتش مشغول کار بود دوستان و همکارانش را در جريان خيانت رژيم قرار مي داد يک بار اطلاعات ارتش ايشان را به اتمام توهين به شخص اول مملکت (شاه) دستگير و بازداشت کردند بعد از اينکه بازنشسته گرديد فرصت را غنيمت شمرد و جهت خدمت به محرومان تصميم گرفت در کانون انقلاب مسجد مرحوم ميرصالح فعالانه شرکت مي کرد و در اکثر راهپيمايي ها عليه رژيم ستم شاهي حضور فعال داشت در تکثير و توزيع بيانيه هاي امام خيلي فعال بود در هنگام ورود امام به ايران براي استقبال از آن بزرگوار به تهران رفت. بعد از پيروزي انقلاب مدتي در بسيج خدمت کرد و سپس در شوراي اصناف مشغول به کار شد. بعد به دفتر امام جمعه آمد، بعد از سپري شدن مدتي و پس از شروع جنگ تحميلي مسئوليت ستاد پشتيباني جبهه و جنگ از طرف امام جمعه به ايشان واگذار گرديد.
شهيد غلامحسين چنان شيفته خدمت بود با اينکه بیماری قند و ناراحتي قلبي داشت و دکترها گفته بودند که نبايد دست بکاري بزند و حاج آقا مروج (امام جمعه وقت اردبیل) نيز بارها ايشان را از کار کردن منع مي کرد، ولي او نمي توانست قبول کند که ديگران کار کنند و او نگاه کند! وقت بخصوصي براي کار نمي شناخت. از اول صبح تا اذان مغرب و حتي بعد از اذان مغرب تا نصفه هاي شب و گاهگاهي تا دوساعت گذشته از نصفه هاي شب، کارش ادامه داشت.
وقتي که خبردار مي شد که ممکن است در جبهه عملیاتی صورت گيرد از حاج آقا مروج با اصرار فراوان اجازه مي گرفت و راهي جبهه مي شد. دوستان رزمنده اش نقل مي کردند که در جبهه حالش بسيار خوبتر از پشت جبهه است. وقتي که تصميم به رفتن جبهه مي کرد دوستان اصرار مي کردند که کار شما در ستاد خيلي بيشتر از جبهه است و کار شما را در جبهه رزمندگان انجام مي دهند. ولي اينجا کار شما مشکل است و هر کي نمي تواند آن را انجام دهد. شهيد هيچوقت زير بار اين حرف ها نمي رفت و مي گفت اگر من بروم ديگري مي آيد و اداره مي کند. شهيد نقل مي کرد که حاج آقا مروج خيلي اصرار داشت که اينجا کار کنم و از رفتنم به جبهه جلوگيري مي کرد. گفتم حاج آقا شما تضمين مي کنيد که من تا آخر عمر اينجا کار کنم و موقع از دنيا رفتن شهيد بروم؟ من حرف شما را قبول مي کنم. حاج آقا مي گفت من نمي توانم اين کار را بکنم.
مرحوم حاج سيد ابراهيم سيدحاتمي نقل مي کرد: آخرين بار که شهيد بزرگوار عازم جبهه بود براي اجازه گرفتن از حاج آقا مروج آمده بود که ایشان اجازه نمي داد. شهيد در حالي که عصباني شده بود و گريه مي کرد، مي گفت ساير ادارات در سال يک ماه مرخصي دارند شما به ما يک ماه مرخصي نيز نمي دهيد. حاج آقا بالاخره قبول کردند و ايشان با روي خندان خدا را شکر کرد.
در ضمن حاج آقا قاضي پور نقل مي کرد که آقاي مروج مي گفتند من در طول خدمتشان هر چه سعي کردم با عناوين مختلف به ايشان وجهي و مبلغي بدهم ايشان به هيچ وجه قبول نکردند.
شهيد حاج غلامحسین ديده بان به غير از موارد ذکر شده بالا نماينده امام جمعه در کميته خودرو و انجمن حمايت از زندانيان (رئيس هيئت مديره) بود. ايشان با دوستان و همکاران خود به نام هاي سيدعباس سيدحاتمي و غلامرضا رمضاني هر چند وقت يک بار براي بررسي وضعيت رزمندگان و برادران ارتشي در جبهه اعزام مي شدند به جبهه هاي جنوب و غرب سرکشي مي کردند. در جبهه من و شهيد غلامحسين (پدرم) و دايي ام در خط مقدم اول و دوم و سوم بين رزمندگان خوراکي هايي از قبيل پسته و بادام و کنسرو را که کمکهاي مردمي بود پخش مي کرديم. هر روز دو نفرمان براي پخش خوراکي و وسايل مي رفت و يک نفر در ستاد مي ماند در روز شهادت ايشان قرار بود، من و دايي ام غذاها و خوراکي هايي را پخش کنيم صبح آن روز که از خواب بيدار شدم ديدم پدرم صبح زود از خواب بيدار شده و غسل کرده و لباس مرتب پوشيده. علت از ايشان جويا شدم جواب دادند امروز من مي خواهم به جاي تو به پخش غذا بروم. من در آن زمان کم سن و سال بودم و از وضعيت خطرناک جاده ها و بمب باران هاي دشمن مي ترسيدم بعد از حرف پدر نفس عميق کشيدم و آرامش يافتم. پدر و دايي ام غذاها را آماده کردند و براي پخش غذا با ماشين به راه افتادند. بعد از مدتي دايي ام در حالي که از ناحيه پا ترکش خورده بود به تنهايي به قرارگاه بازگشت از ايشان پرسيدم پدرم کجاست؟ جواب داد: پدرت زخمي شده بود که به بيمارستان صحرايي انتقال داده شد. من آن روز به بيمارستان هاي صحرايي رفتم ولي خبري از پدرم پيدا نکردم. پيش دايي برگشتم و از دايي پرسيدم کجا برده اند چرا نمي توانم پيدايش کنم. به دايي جواب داد نمي دانم شايد به جاي ديگري انتقال داده اند. با همديگر به طرف اهواز به راه افتاده به اهواز که رسيديم، دايي يواش، يواش خبر شهادت پدر را به من داد و گفت که پدرت در اصابت ترکش خمپاره از ناحيه صورت و دست و اعضاي بدن زخمي شده و به شهادت رسيد. من خيلي ناراحت شدم و گريه کردم دايي من را آرام کرد به تهران رفتيم و پس از تحويل گرفتن پيکر پاک پدرم به اردبيل آمديم. بعداً به محل شهادت پدرم رفتم گويا در حياط ديده باني در حال پخش غذا بوده اند که دشمن بمباران را شروع کرده بود.
دنیا به انقلاب ما چشم دوخته است
در قسمت هایی از وصیت نامه شهید غلامحسین دیده بان که در سال ۵۹ نوشته اند، آمده است: دوهزار و پانصد سال خودفروختگان و بی دین ها برای ما حکومت کردند مردم از مال و جان گذشته هفتاد هزار شهید و صدها هزار نفر مجروح و معلول دادند تا این انقلاب به ثمر برسد حرفهای ضد و نقیض را به رادیو و تلویزیون نکشید دنیا به انقلاب ما چشم دوخته است و خطابم به تمام خانواده و قوم و خویش است این زندگی چند روز را غنیمت شمرده و امر پروردگارعالم را مو به مو اجرا نمایند.
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد
مادر شهید محمدرحیم دیده بان: شهادت را در پیشانیاش خواندم
خانم محترم سیدحاتمی از شیرزنان این مرز و بوم و مادر ۸ فرزند غیور از دیار سبلان که در دوران هشت سال دفاع مقدس هم فرزند و هم همسرش را تقدیم انقلاب کرده است.
محمدرحیم از همان کودکی در کنار پدر و برادرانش در فعالیت های پیروزی انقلاب اسلامی حضور داشت و در خانه همراه با ما اعلامیه سخنرانی های امام (ره) را تکثیر و پخش می کرد. با وجود اینکه در پایگاه مقاومت بسیج و ستاد کمک رسانی به جبهه فعالیت داشت رفتن به جبهه را واجب کفایی می دانست یک روز کنارم آمد و گفت: «به حاج آقا بگو اجازه بدهد به جبهه بروم»، چون می دانستم خجالت می کشد موضوع را به پدرش گفتم و او در جواب گفت: اجازه می دهم و پاهایش را هم می بوسم.
محمدرحیم بعد چند بار به جبهه اعزام شد و هر بار که به خانه می آمد تاثیرات معنوی جبهه را به وضوح در او می دیدم نمازش را چنان با حضور قلب می خواند که از تماشایش لذت می بردم آخرین بار که برای بدرقه اش رفتم شهادت را در پیشانی اش خواندم و به وجودش افتخار کردم.
زمان شهادتش ۲۴ اسفند ماه ۱۳۶۲ پدرش در ستاد پشتیبانی جبهه مشغول باز کردن هدایای مردم برای اعزام به جبهه بود که خبر شهادت محمدرحیم را از بیمارستان شیراز می دهند او با کمال تعجب کارش را تعطیل نمی کند و بعد از اتمام کارش برای تحویل پیکر محمدرحیم اقدام می کند.
حراست از دستاوردهای انقلاب کبیر اسلامی، ادامه راه شهداست
شهید محمدرحیم دیده بان نیز در بخش هایی از وصیت نامه اش نوشته است: به نمازهای خود ارزش قائل شوید چرا که ما برای نماز جنگ می کنیم و اعمال نیک انجام داده و از کارهای زشت بپرهیزید و همیشه امام را یاری کنید که امام در دست شما نعمت است و پیام من به امت مسلمان پیروی از امام امت، حراست از دستاوردهای انقلاب کبیر اسلامی و ادامه راه شهداست.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد
به گزینی: زینب سیدحاتمی
یادی از شهیدان غلامحسین و محمدرحیم دیده بان؛ دیده بانان ساوالان
1 دیدگاه
گمنام
راهتان ادامه دارد…