سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در مواجهه با کشورهای غیرهمسو و رقبای راهبردی، از منظر یک چارچوب تحلیلی، در قالب سه استراتژی نسبتاً همپوشان قابل بررسی است: مشغولسازی (Engagement)، مهار (Containment) و بازدارندگی (Deterrence).
به گزارش مرزنیوز؛ با بررسی اسناد راهبردی و همچنین رفتار میدانی سیاستمداران آمریکا در چالشها و مسائل بینالمللی، این سه رویکرد، از جمله روشهای مهم و تکرارشونده در مواجهه با رقبای راهبردی و کشورهای غیرهمسو بودهاند. البته این مراحل الزاماً خطی و منفک از یکدیگر نیستند، بلکه متناسب با شرایط میتوانند همزمان یا در مقاطع مختلف به کار گرفته شوند. با این حال، در یک روند کلی میتوان حرکت از تعامل و مدیریت رفتار رقیب، به محدودسازی فضای عمل او و سپس افزایش هزینه عبور از محدودیتها را مشاهده کرد.
تجربه روابط ایالات متحده آمریکا و جمهوری اسلامی ایران نمونهای قابل توجه برای آزمون این چارچوب است؛ زیرا در این رابطه، هر سه مؤلفه در مقاطع مختلف و گاه به صورت همزمان قابل مشاهدهاند.
الف) استراتژی مشغولسازی (Engagement)
در این مرحله، تعامل و گفتوگو به عنوان ابزاری برای مدیریت رفتار رقیب مورد استفاده قرار میگیرد. با مذاکره، توافقهای محدود، ایجاد کانالهای ارتباطی و ارائه چشماندازهایی از همکاری یا عادیسازی روابط، کشور رقیب وارد فرآیند تعامل میشود و از شدت تعارض مستقیم کاسته میشود.
این شیوه میتواند به ایجاد تعادل در روابط میان کشور رقیب و ایالات متحده آمریکا کمک کند و در پی آن، میزان و درجه دشمنی در عرصههای گوناگون کاهش یافته و قابل مدیریت میشود. این شرایط فرصت مناسبی را برای شناخت اهداف، ظرفیتها و محدودیتهای رقیب، کنترل بحران و جلوگیری از تشدید فوری منازعه فراهم میآورد.
از این منظر، Engagement صرفاً به معنای همکاری نیست؛ بلکه میتواند ابزاری برای مدیریت زمان، رفتار و جهت حرکت رقیب باشد.
تجربه جمهوری اسلامی ایران نمونه روشنی از این مؤلفه است. مذاکرات هستهای که در نهایت به توافق برجام در سال ۲۰۱۵ انجامید، نشان داد که ایالات متحده آمریکا در کنار فشار، از دیپلماسی و توافق نیز برای محدودکردن بخشی از ظرفیتهای راهبردی ایران استفاده کرده است. حتی در دورهای که فشار و تحریم ادامه داشت، دولت اوباما سیاست خود را ترکیبی از تعامل و فشار توصیف میکرد و تأکید داشت که فشار اقتصادی میتواند زمینه یک راهحل دیپلماتیک را فراهم کند.
پس از خروج دولت ترامپ از برجام نیز این مؤلفه کاملاً حذف نشد؛ بلکه در منطق سیاست «فشار حداکثری»، فشار اقتصادی صراحتاً با هدف بازگرداندن ایران به میز مذاکره و دستیابی به توافقی جدید مطرح شد.
بنابراین، در مورد ایران، تعامل را نمیتوان صرفاً نقطه مقابل فشار دانست؛ بلکه میتوان به عنوان یکی از ابزارهای مدیریت رفتار در کنار سایر ابزارهای قدرت دید.
ب) استراتژی مهار (Containment)
هر گاه کشور رقیب در مسیر توسعه روابط سیاسی، اقتصادی، امنیتی یا ژئوپلیتیکی خود، استراتژی مشغولسازی را به اندازه کافی کارساز تشخیص ندهد، راهبرد مهار عملیاتی میشود.
در این وضعیت، هدف اصلی جلوگیری از توسعه نفوذ و ظرفیتهای رقیب و تبدیلشدن آن به یک شبکه منسجم و پایدار از قدرت است.
برای این منظور، از ابزارهایی مانند تقویت متحدان منطقهای، ایجاد ائتلافهای رقیب، فشارهای اقتصادی، تحریم، محدودیتهای فناورانه، نمایش حضور نظامی و ایجاد مسیرهای جایگزین تجاری، انرژی و امنیتی بهره میبرد.
منطق اساسی مهار آن است که هرگاه رقیب در یک حوزهای در حال گسترش نفوذ باشد، بدیلی در برابر آن ایجاد نمایند تا هزینه گسترش نفوذ افزایش یافته و فضای مانور او محدود شود.
در نتیجه، رقیب به جای تمرکز کامل منابع خود بر توسعه قدرت، ناگزیر میشود بخشی از ظرفیت خود را صرف مقابله با موانع، دور زدن آنها و حفظ موقعیت موجود نماید.
در مورد جمهوری اسلامی ایران، تحریمهای اقتصادی و مالی، محدودسازی صادرات نفت، فشار بر شبکههای مالی و تجاری، محدودیتهای فناوری و تلاش برای هماهنگسازی متحدان و شرکای منطقهای را میتوان در چارچوب همین منطق تحلیل کرد. در دوره «فشار حداکثری»، دولت آمریکا به صراحت از کاهش درآمدهای نفتی ایران، محدودسازی دسترسی آن به نظام مالی بینالمللی و اعمال تحریم علیه شبکه گستردهای از اشخاص و نهادها سخن گفت.
در اینجا هدف صرفاً وارد کردن خسارت اقتصادی نیست؛ بلکه محدود کردن ظرفیت تبدیل منابع اقتصادی به قدرت سیاسی، نظامی و منطقهای است. به بیان دیگر، اگر رقیب ناگزیر بخش قابل توجهی از منابع خود را برای حفظ صادرات، تأمین مالی، دورزدن تحریمها و حفظ شبکه روابط خارجی صرف کند، بخشی از ظرفیت راهبردی او از توسعه قدرت به مدیریت محدودیتها منتقل میشود.
از این منظر، ایران نمونه مناسبی برای توضیح استراتژی مهار است؛ زیرا فشار اقتصادی، محدودیت فناوری و مالی، فشار دیپلماتیک و تلاش برای محدودسازی نفوذ منطقهای، در کنار یکدیگر عمل کردهاند.
ج) استراتژی بازدارندگی (Deterrence)
اگر رقیب بتواند از محدودیتهای مراحل پیشین عبور کرده و همچنان به توسعه قدرت و تحقق اهداف راهبردی خود ادامه دهد، بازدارندگی اهمیت بیشتری پیدا میکند.
در این مرحله، هدف ایجاد معادلهای مبتنی بر هزینه و فایده جدید در ذهن رقیب است؛ به گونهای که در محاسبات او هزینه ادامه مسیر یا عبور از خطوط قرمز، از منافع احتمالی آن بیشتر شود.
بازدارندگی میتواند از تهدید سیاسی و اقتصادی تا نمایش قدرت نظامی، ایجاد ائتلافهای دفاعی، استقرار نیرو و در شرایط بحرانی، استفاده از قدرت قهریه را دربرگیرد.
در این چارچوب، جنگ الزاماً نقطه آغاز نیست؛ بلکه میتواند آخرین ابزار برای جلوگیری از دستیابی رقیب به یک دستاورد راهبردی تعیینکننده باشد.
در رابطه ایالات متحده آمریکا با جمهوری اسلامی ایران، این مؤلفه در کنار تحریم و فشار اقتصادی قابل مشاهده است. حضور نظامی آمریکا در منطقه، تقویت توان دفاعی و نظامی شرکای منطقهای، نمایش توانایی واکنش نظامی و اعلام خطوط قرمز، بخشی از تلاش برای ایجاد محاسبه هزینه ـ فایده در تصمیمگیری ایران بوده است.
حتی در اسناد رسمی دولت ترامپ، «بازدارندگی» به صراحت یکی از اجزای سیاست فشار علیه ایران معرفی شده بود و در کنار تحریم اقتصادی قرار میگرفت. دولت آمریکا اعلام میکرد که در صورت تهدید نیروها و منافع آمریکا، آماده واکنش خواهد بود و هدف آن ایجاد این محاسبه در تهران است که تشدید درگیری هزینهای سنگین خواهد داشت.
بنابراین، در مورد ایران نیز بازدارندگی را نمیتوان صرفاً به معنای تهدید به جنگ دانست؛ بلکه هدف اصلی آن تغییر محاسبه راهبردی طرف مقابل بدون ضرورت ورود به جنگ است.
گر چه تحمیل جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه از سوی آمریکا بر ملت ایران نشان دهنده این واقعیت است که راهبردهای مذکور در مورد جمهوری اسلامی ایران چندان موفق نبوده است .
در این چارچوب، سه راهبرد یادشده را میتوان به صورت یک پیوستار تحلیلی در نظر گرفت: مشغولسازی → مهار → بازدارندگی
در مرحله نخست، رقیب در فرآیند تعامل و مدیریت دیپلماتیک قرار میگیرد؛ در مرحله دوم، فضای توسعه و مانور او با ایجاد موانع و ترتیبات رقیب محدود میشود؛ و در مرحله سوم، با افزایش هزینههای احتمالی عبور از این محدودیتها، تلاش میشود رفتار او در محدوده قابل قبول مهار و تثبیت شود.
اما تجربه جمهوری اسلامی ایران نشان میدهد که این پیوستار الزاماً یک مسیر خطی نیست. در واقع، ممکن است تعامل، مهار و بازدارندگی همزمان به کار گرفته شوند و وزن هرکدام متناسب با شرایط تغییر کند. برای نمونه، در سیاست آمریکا نسبت به ایران، مذاکره هستهای در کنار تحریم و فشار اقتصادی وجود داشته و همزمان مؤلفه بازدارندگی نظامی نیز فعال بوده است. دولت بایدن نیز پس از تجربه «فشار حداکثری»، مجدداً به مسیر مذاکره برای بازگشت به توافق روی آورد، در حالی که همزمان بر جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای و آمادگی برای سناریوهای دیگر تأکید میکرد.
از این منظر، سهگانه مورد نظر را بهتر است نه به صورت سه پله ثابت، بلکه به صورت سه ابزار مکمل در مدیریت مسیر قدرتیابی رقیب در نظر گرفت: تعامل برای مدیریت، مهار برای محدودسازی و بازدارندگی برای افزایش هزینه عبور از محدودیتها.
وجه مهم این فرآیند آن است که هر مرحله، علاوه بر کارکرد مستقیم خود، بر زمان، منابع، فرصت، آزادی عمل و توان تمرکز راهبردی رقیب تأثیر میگذارد.
در مورد ایران، اگر این سه مؤلفه را در کنار یکدیگر قرار دهیم، میتوان مشاهده کرد که فشار اقتصادی، محدودسازی سیاسی و ژئوپلیتیکی، تعامل دیپلماتیک و بازدارندگی نظامی، الزاماً اهدافی مستقل ندارند؛ بلکه میتوانند در یک چارچوب واحد، رفتار و مسیر قدرتیابی رقیب را تحت تأثیر قرار دهند.
از این منظر، قدرت مسلط الزاماً برای شکستدادن حریف به رویارویی مستقیم متوسل نمیشود؛ بلکه میتواند شرایطی ایجاد کند که حریف، در مسیر تحقق اهداف خود، با هزینهها و موانع فزاینده مواجه شود.
بنابراین، میتوان این سهگانه را الگویی برای مطالعه یکی از اشکال اعمال قدرت در سیاست بینالملل دانست؛ الگویی که در آن تعامل، محدودسازی و بازدارندگی، سه شیوه متفاوت برای مدیریت مسیر قدرتیابی رقیب هستند.
در چنین خوانشی، نتیجه مطلوب الزاماً نابودی یا شکست مستقیم حریف نیست؛ بلکه میتواند کاهش سرعت قدرتیابی، افزایش هزینه کنش، پراکندگی منابع، محدودشدن آزادی عمل و در نهایت کاهش توان تمرکز راهبردی او باشد.
لینک کوتاه: https://marznews.com/?p=219599






